سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 13 تیر 1390

 

من خیلی از جاهای دنیا رو نرفتم ولی خیلی از جاهای ایران خودمونو رفتم راستش می خواستم بدونم :  

 

1- غیر از اینجا کجاست که گردشگر بلند میشه با هزار جور هزینه و بدبختی  میره یه جای خوب تو طبیعت پیدا می کنه بعد آتیش روشن می کنه دودشو به جای هوای پر از اکسیژن می کنه تو حلق خودشو و ملت ؟! ( حالا اون قلیون کوفتیش بماند که هر جا میری یکی زیر دماغت روشنه )  

 

2-  یعنی اینجا هنوز کلمه آرامش واژه سوسولی و غریبیه یا همه جا ؟ من اگه بخوام برم از سکوت و آرامش طبیعت استفاده کنم و تو  هموطن خوش فکر من نیای زیر گوشم موزیک بندتمبونی ول بدی باید کدوم گوری برم ؟!  

 

3- جاهای دیگه دنیا هم مثل اینجا مردم همینجوری راه میرن زباله ازشون میریزه ؟! یعنی تو اون سوراخ سنبه ای که فکر می کنی پای بشر هنوز نرسیده مطمئن باش بطری آب معدنی و کاغذ پفک چی توز موتوری هست !  

 

4- دیگه کجا میشه دید وقتی باباهه می خواد یه مار آبی بدبخت مادرمرده رو کنار سنگای موج شکن به بچه اش نشون بده یه سنگ یه منی رو برمی داره شپلق می کوبه تو سر ماره ؟! 

 

5-  البته اینم فکر کنم مخصوص اینجاست فقط که بانوی محترم ایرانی که کلا همه چیز از جمله هواخوری براش حیفه ، مجبوره تو کوه و کمر و طبیعت و غیرطبیعت با این همه لباس و پوشش شرشر عرق بریزه و با همون نفس بند اومده اش بر باعث و بانیش لعنت بفرسته !  

 

حالا دیگه حوصله نداشتم در مورد تخریب طبیعت و آثار باستانی و اینکه ملت اصلا نمی دونن کجا اومدن و برای چی اومدن فقط حاضرن گند بزنن به جمیع جهات بلکه یه عکس خوب برای فیس بوکشون بگیرن و اینا ... بگم  .  

این حرفا هم رو دلم مونده بود خیلی وقت ، گفتم بگم بلکه لال از دنیا نرفته باشم .  

 

 

دوشنبه 30 خرداد 1390



حجاب مصونیت است نه محدودیت  





پنجشنبه 5 خرداد 1390

 

همانا چندش آورترین مردان امت من آنانی هستند که در حالیکه زنشان بقچه کرده ور دلشان می باشد آدم را جوری با نگاهشان قورت میدهند کانّه احساس می کنی برهنه هستی و تا هم فیها خالدونت در معرض دید آنهاست ! 

                                                               

                                                     « رسول سرخود نوشا دامت برکاتهی » 

 

دوشنبه 26 اردیبهشت 1390

زنگ تفریح تو دفتر نشستیم یکی از بچه های اول اومده ( توضیح اینکه من اصلا با سال اولی ها کلاس ندارم  ) به معلم تاریخشون دفتر خاطره میده میگه : خانوم برام می نویسی ؟ همکارم گفت باشه بعدا که اومدم سر کلاستون . 

بچهه رو کرده به من میگه : خانوم بیا شما بنویس ! 

میگم : من ؟!! من که اصلا معلم شما نیستم و تو رو نمی شناسم .  

میگه : عیبی نداره خوب ! 

میگم : تو اصلا منو می شناسی یا می دونی اسمم چیه ؟ 

میگه : نه ، اشکالی نداره شاید حالا یه روزی معلممون شدی !  

 

من :

یکشنبه 18 اردیبهشت 1390
   
 
« سوغات یاد »
این سپیدار کهن سالی که هیچ از قیل و قال ما نمی آسود
این حیاط مدرسه
این کبوترهای معصومی که ما روزی به آن ها دانه می دادیم
این همان کوچه همان بن بست
این همان خانه همان درگاه
این همان ایوان همان در .......آه
از بیابانهای خشک و تشنه از هر سوی صد فرسنگ
در غروبی ارغوانی رنگ
با نشانی های گنگ و دور
آمدم تا هفت سال از سر گذشتم را
بشنوم شاید
از اشارت های یک در
از نگاه ساکت یک پنجره یک شیشه یک دیوار
در حرم در کوچه در بازار
آمدم خود را مگر پیدا کنم
کیف زرد کوچکی بر پشت
نیزه ای از آن قلم های نیی در مشت
گوش ها از سوز سرما سرخ
رهگذر بر سنگفرش راه ناهموار
آمدم شاید
ناگهان در پیچ یک کوچه
چشم در چشمان مادر واکنم
های های اشتیاق سالها را سردهیم
وانچه در جان و جگر یک عمر پنهان کرده ایم
سر در آغوش هم آریم و به یکدیگر دهیم
هیچ
در میان ازدحام زائران
پای تا سر گوش
شاید از او ناله ای در گیر و دار این همه فریاد
مانده  باشد در فضا
هرچند نامفهوم
در رواق سرد و ساکت
می دویدم در نگاه صد هزار آیینه کوچک
شاید از سیمای او در بازتاب جاودان این همه تصویر
مانده باشدی سایه ای
هر چند نامعلوم
هیچ
هیچ غیر از بغض تاریک ضریح
هیچ غیر از شمع ها و قصه پرپر زدن در اشک
هیچ غیر از بهت محراب آه
هیچ غیر از انتظار کفش کن
باز میگشتم
زخم کاری خورده ای تا جاودان دلتنگ
از بیابان های خشک و تشنه صد فرسنگ صد فرسنگ
پیش چشمم گردبادی خاک صحرا را
چون دل من از زمین می کند و می پیچاند و تا اوج فضا می برد
خود نمی دانم
موجی از نفرین این بیچاره آدم بود
و در چشمان کور آسمان می ریخت
یا که باد رهگذر سوغات انسان را به درگاه خدا می برد
خاک خواهی شد
از رخ آیینه ها هم پاک خواهی شد
چون غباری گیج گم سرگشته در افلاک خواهی شد  
 
 
* زبان حال من از قلم فریدون مشیری  
 
* بالاخره دو جا نتونستم خودمو کنترل کنم و هق هقم بلند شد : یکی شاهچراغ و دیگری حافظیه  
 
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>